کلبه تنهایی...

روشن.. خاموش.. روشن.. خاموش.. تکرار روزمرگی های من است. فقط نمی دانم لامپ زندگی ام کـِی خواهد سوخت؟!

اين آخرين بارم بود !

ديگر احسـ ــاسمـ را برـآی کسـ‌ ـــے عـــريـ ـآن نمــــے كنم .......
صداقــــ ‌ــت ، یعنــــے حماقــــ ــت...


نبودن هایمـ را با خاطراتـــــے سر کـــ ــــن
که یاد مـــ ـــــرـآ بر بـ ـآد داد...

من و تو دیگر " مــ ــآ " نمــــے شویمـ...!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 16:14  توسط z@hra  | 

حوصلـﮧ خوـآندטּ ندـآرمـ!

حوصلـﮧ نوشتـטּ ـهمـ ندـآرمـ!

اینهمـﮧ دلتنگے نـﮧ بـــآ خوـآندטּ ڪمـ میشــود نـﮧ بـــآ نوشتـטּ

دلمـ آغوشـِ گرمـ میخوــآـهد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 16:11  توسط z@hra  | 

چت در نیمه شب....

یکی از بزرگان حکایت کند

اگر یک نفر نیمه شب چت کند

و با فرد بیگانه صحبت کند

و کم کم به چت کردن عادت کند

و یک ساعتش را سه ساعت کند

و هر شب به فردی محبت کند

به فرد قبلی خیانت کند

نه حدّ و حدودی رعایت کند

و HIV خویش مثبت کند

و این قصه را پر حرارت کند

برای رفیقش حکایت کند

و او هم رود نیمه شب چت کند

و با فرد بیگانه صحبت کند

و کم کم به چت کردن عادت کند

و یک ساعتش را سه ساعت کند

و هر شب به فردی محبت کند

به فرد قبلی خیانت کند

نه حدّ و حدودی رعایت کند

و HIV خویش مثبت کند

و این قصه را پر حرارت کند

برای رفیقش حکایت کند

و او هم رود نیمه شب چت کند!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 8:59  توسط z@hra  | 

  • چه حکایت جالبیست کلمه زندگی با زن اغاز میشود و کلمه مردن با مرد پس می بالبم به خانمها که اغاز زندگی هستند
  • + نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 11:19  توسط z@hra  | 

    آدمک...

    آدمک آخر دنیاست بخند                            آدمک مرگ همین جاست بخند

    دست خطی که تورا عاشق کرد                    شوخی کاغذی ماست بخند

    آدمک خر نشوی گریه کنی                         کل دنیا سراب است بخند

    آن خدایی که بزرگش خواندی                       به خدا مثل تو تنهاست بخند

     

    ااااااااااااااا بخند دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    + نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 7:50  توسط z@hra  | 

    براي ديدن نور  به خورشيد نگاه کن...

     براي ديدن عشق  به ماه...

     براي ديدن زيبايي  به طبيعت...

     براي ديدن اميد  به آينده...

    + نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:13  توسط z@hra  | 

    روزتون مبارك!

    + نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:38  توسط z@hra  | 

    بدون شرح...

    دهقان فداکار پیر شده چوپان دروغگو عزیز شده شنگول منگول گرگ شدن کوکب حوصله مهمون رو نداره، کبرا تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه اس، حسنک گوسفنداش رو ول کرده تو یه شرکت آبدارچی شده، آرش کمانگیر معتاد شده، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم اسبش رو فروخته یه موتور خریده و با اسفندیار میرن کیف قاپی،

    واقعا" چه به سر ایران و ایرانی آمده است؟

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:52  توسط z@hra  | 

    انتظار...

    دلــــــــــم نه عشق آتشین میخواهد نه دروغ های قشنگ نه سکوت تلخ شاعرانه نه ادعاهای بزرگ دلم یه فنجون چای داغ میخواد و یه دوست که بشه باهاش حرف زد.....!  

     

    امروز هم گذشت وُ نیامدی. ناشُکر نیستم فردا هم روزِ خداست!...  

     

    همه نیمکتهای پارک 2 نفره اند.. بی خیال رو چمن میشینم....

     

    + نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:29  توسط z@hra  | 

    انتظار...

    دلــــــــــم نه عشق آتشین میخواهد نه دروغ های قشنگ نه سکوت تلخ شاعرانه نه ادعاهای بزرگ دلم یه فنجون چای داغ میخواد و یه دوست که بشه باهاش حرف زد.....!  

     

    امروز هم گذشت وُ نیامدی. ناشُکر نیستم فردا هم روزِ خداست!...  

     

    همه نیمکتهای پارک 2 نفره اند.. بی خیال رو چمن میشینم....

     

    + نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:29  توسط z@hra  |